درآمدی بر ادبیات داستانی انقلاب اسلامی
۵ خرداد ۱۳۸۸ | دسته: هنر و ادبیات انقلاب بدون دیدگاه »درباره ادبیات انقلاب اسلامی ظاهراً یک نکته مقبول همه است و آن اینکه ادبیات انقلاب به آن نقطه مطلوبی که می بایست برسد، نرسیده است؛ یعنی نتوانسته واقعیت انقلاب اسلامی را بیان بکند. منظور از ادبیات انقلاب اسلامی در اینجا ادبیات داستانی و نمایشی است و شعر مقوله مجزایی است. شعر هم در زمان انقلاب با شعارها و نوحه ها نقش داشته و اکنون نیز نسبتا موفق است.
اما ادبیات انقلاب اسلامی موفق نیست. یک دلیل عمومی و دلایل خاص ادبی برای این عدم پیشرفت می توانیم تصور کنیم.
*
دلیل عمومی آن، این است که انقلاب اسلامی ایران بدون نام امام خمینی و بدون در نظر گرفتن جایگاه امام خمینی قابل شناخته شدن نیست. پیش از انقلاب گروههای متعددی تلاش می کردند به طرق مسلحانه، سیاسی و فرهنگی با رژیم پهلوی مقابله کنند. اما مردم ایران به راه و روش امام خمینی«ره» اقبال نشان دادند. پس از انقلاب اسلامی هم امام، سطح مبارزه را مرحله به مرحله بالا بردند. البته پیش از انقلاب در سال ۴۱ مبارزه با آمریکا و اسرائیل بود اما پس از انقلاب سطح مبارزه را بسیار بالاتر بردند. یعنی در حد مبارزه با کل جهان استکبار که در پیامهای حج امام در سال ۶۶ و ۶۷ ذکر شده است.
گمان بنده این است که پس از رحلت امام، اکثریت فعالان فرهنگی در جامعه ایران این سطح از مبارزه و حماسه را تاب نیاوردند. فلذا به یک سطح پایین تر از امام برگشتند و تقریباً محترمانه امام را کنار گذاشته اند و ایشان و اندیشه اشان را ندیده می گیرند. به دلیل اینکه امام به ویژه امام پس از انقلاب بسیار حماسی است و این حماسه، مستلزم مصائب بسیار است و دشواریها و خطرکردنها و مبارزه های بسیار را همراه دارد. و این همان با مطلبی است که امام می فرمایند مبارزه با رفاه طلبی سازگار نیست. دیگران دست از مبارزه کشیده اند. بنابراین یک مسأله اساسی این نکته است که فهم انقلاب بدون امام خمینی جواب نمی دهد و ما الان می بینیم در ادبیات و فیلم انقلاب معمولاً چنین چیزی نداریم و انقلاب بدون امام روایت می شود. اگر بخواهیم ادبیات انقلاب شکوفا بشود باید به اندیشه امام بازگردیم. یک علت موفقیت ادبیات جنگ صحبت از حماسه، ایثار، فداکاری، شهادت و مقاومت است، ولی باز هم هسته اصلی اندیشه که اندیشه امام است، شناخته نمی شود. در ادبیات انقلاب همین مقدار اندک هم موجود نیست. یعنی چیزی را بگوییم که ادبیات کارگری نشود، مارکسیستی نشود، مجاهدین خلق نشود ولی اندیشه امام هم نباشد خیلی سخت است و تقریبا نشدنی. متاسفانه یکی از موفق ترین کتاب ها در باره دیکتاتوری در ادبیات، سور بز یوسا است و در این زمینه کتاب دیگری نداریم.
*
این دلیل، یک دلیل فرهنگی عمومی است که در خیلی جاها عمومیت دارد. یک سری دلایل هم خاص حوزه ادبیات است. بنده چهار دلیل مرتبط با هم را ذکر می کنم :
۱/ هژمونی فرهنگی اقلیت
۲/ ناکارآمدی مدیران فرهنگی
۳/ دشواری یا امتناع روایت رمانی انقلاب اسلامی و
۴/ سیاسی کردن و سیاسی شدن ادبیات در ایران .
هژمونی فرهنگی اقلیت به این معناست که اقلیتی داریم که موافق انقلاب نیستند. خیلی هم با رژیم شاه موافق نبوده اند و سهمی هم در مبارزه داشته اند، اما روایت امام از انقلاب اسلامی را نمی پذیرند. بنابراین مخالف امام هستند. دغدغه کانون نویسندگان در اسفند ۵۷ این بود که وقتی خدمت امام می رسند امام را چه خطاب کنند، چون نه رهبر بودن ایشان را قبول دارند و نه امام بودنشان را. در نهایت هم تصمیم می گیرند ایشان را آیت الله خطاب کنند، چرا که دیگر در آیت الله بودن ایشان تردید نداشتند. گروهی که در اسفند ۵۷ این رویکرد را به امام دارند، طبیعتاً رهبری و اندیشه ایشان را نمی پذیرند. این اقلیت نگاهش به انقلاب، نگاه روشنی است. به تعبیر لیلی گلستان ما هستیم و آنها. و خط فاصل میان ایندو و مرزبندی آنها با انقلاب اسلامی روشن است. کسی که از انقلاب فاصله می گیرد، به اندازه انکارش، مورد پذیرش و استقبال آنها قرار می گیرد. اینها اقلیت، پیش از انقلاب هم بوده اند و در ادبیات هم سیطره و نفوذ دارند و در اکثر موارد روایتگران و ناقدان و داوران جایزه ادبی نیز از همین گروه هستند. معمولاً کسانی که در فضای ادبی وارد می شوند برای اینکه مقبول بشوند یا مشروع بشوند، تصورشان این است که باید از اینها تأیید بگیرند. مجبورند به ساز آنها دربیایند و اقلیت هم جامعه پذیری خودش را دارد. نظام جایزه ادبی، آموزش ادبی، نشر ادبی، پخش ادبی، همه مشخصه ها در دست آنهاست. در این فضا، جایی برای طرح انقلاب نیست.
در مقابل این بخش، مدیران فرهنگی یعنی کسانی که بخش فرهنگ را مدیریت کرده اند، معمولاً ناکارآمد هستند. آنها یا سابقه ادبی نسبتاً موفق داشتند و وارد سیاست شدند یا از سیاست وارد ادبیات شدند. در حوزه ادبیات جنگ، عده ای از بخش های نظامی یا جنگ وارد این حوزه شدند و لزوما تسلطی بر ادبیات و پیچیدگی های آن ندارند. تصور آنها کار نیکو کردن از پر کردن است. تصور اینکه اگر صد جلد کتاب چاپ کنیم راجع به انقلاب ، و اگر با قیمت اندک ارائه شود، با سیاستهای حمایتی یا با خرید برای کتابخانه های عمومی، کتاب به چاپ دوم و سوم و چندم برسد موفق است. در حالی که این چنین نیست. معمولاً مدیران فرهنگی ما مدیران موفق و شجاعی نیستند. شجاع به این معنی که قدرت دفاع از انقلاب را ندارند.
نکته دیگر اینکه ادبیات بخشی از نظام سیاسی شده است و هیچ گونه نقدی را تحمل نمی کند. حوزه سیاسی تصور دارد که ادبیات باید کاملاً حامی انقلاب اسلامی باشد و اگر جایی رویه بعد از انقلاب اسلامی را نقد کرد یا روایت شخصی خودش را بیان کرد و مورد قبول جریانهای سیاسی یا مسئولین ارشاد قرار نگرفت، آن روایت در خدمت ضدانقلاب است. می خواهیم روشنفکر انقلابی ما مطیع و در چارچوب تنگ جریان های سیاسی باشد. درحالی که باید فضا را برای روشنفکران مسلمان و انقلابی باز کنیم. ادیبان حوزه انقلاب و منتقد انقلاب باید فضای بازی داشته باشند . روایت خودشان را بیان کنند. سیاسی شدن حوزه ادبیات باعث انزوای برخی از هنرمندان مسلمان و پرهیز آنها از ورود به حوزه های سیاسی و انقلابی شده است.
مساله دیگر اینکه ادبیات هم ابزار ارتقای سیاسی و عمل سیاسی شده است. گاهی اوقات کسانی که در ادبیات هستند، به امید نفعی و به امید نانی به حوزه سیاست می روند و پست قبول می کنند. مشاوره و مدیریت قبول می کنند. در ادبیات به تعبیر بوردیو، برنده کسی است که می بازد، یعنی نباید چیزی به دست آورد.
اما مسأله اساسی ادبیات رمانی و شاید سینما، این است که موضوع اساسی رمان هر چند انسان پربلماتیک است، ولی باز هم یک انسان معمولی است نه ابرانسان. ولی ظاهراً انقلاب اسلامی با انسانهای متعالی یا با بخش متعالی انسانها سروکار دارد. و وقتی رمان نویس ما می خواهد این ادبیات را در قالب رمان بیاورد،L باید نفسانیت ها و تشخص ها را و فردیت ها را اضافه کند و همین اضافات است که از جریان اصلی انقلاب اسلامی فاصله می گیرد.
برای جامعه پذیری ادبی، باید به فرهنگ غربی مراجعه کرد و رمان را از منشاء های آن آموخت. و لذا دوباره آن اقلیت فرهنگی وارد می شود. هم موضوع رمان دشوار است که انقلاب را داخل آن بریزیم، هم شیوه یادگرفتن آن غربی است. افراد در حوزه ادبی با آثاری در باره انقلاب اسلامی وارد می شوند، و بعدها که صاحب نام شدند یا سری در سرها درآوردند، قصد می کنند تفننی یا تخصصی کار کنند. نتیجه می شود آثاری که معمولاً در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی نیست.
*
به نظر می رسد مجموع این عوامل باعث می شود ادبیات موفقی در این زمینه نداشته باشیم. هر چند انتظار از ادبیات انقلاب اسلامی خیلی زیاد است. مثلاً در سال گذشته و امسال با توفان دیگری در راه است و بی وتن می بینیم وقتی کتاب چاپ شد اقبال به آن زیاد بود. یعنی انتظار ادبیات انقلاب را می کشیم اما این آثار، انتظارها را در آن حد آرمانی برآورده نکرد.
لذا در حوزه ادبیات، چه مخاطبان و چه متولیان و کسانی که دغدغه بیشتری دارند، از ادبیات به معنی ادبیات رمانی و داستانی انقلاب، به سمت خاطره متمایل شده اند و به سمت تاریخ شفاهی. به کتابهایی که ادبی نیستند و فقط خاطره هایی هستند که به صورت شکیلی ارائه شده اند، مثل دا، خاطرات عزت شاهی، خاطرات احمد احمد، دسته ایمان و… یعنی کتابهای مفصل و حجیمی که اضافات و دستکاری در واقعیت ندارند، بلکه آدمی که مستقیما درگیر انقلاب و جنگ بوده، روایت کرده است.
یعنی ادبیات انقلاب و جنگ به سمت دیگری حرکت کرده است. احتمال دارد که حتی از این هم جلوتر برود. شاید در ادبیات جنگ (حداقل) برگردیم به خاطره گویی. مثل کارهایی که در سالهای ۶۷ و۶۸ انجام می شد و رزمندگان و فرماندهان خاطراتشان را بیان می کردند. خیلی بیواسطه، بدون واسطه کتاب.
*
سخن آخر اینکه ما در ادبیات انقلاب اسلامی باید روشهای خودمان را پیدا بکنیم. پیش فرض پیدا کردن روشها هم این است که بپذیریم روشهای سالهای اخیر موفق نبوده است. راه چاره، بیرون رفتن از این فضا است. به تعبیر جلال آل احمد باید نفی وضع موجود کرد، بپذیریم که راه موجود و عملکرد معنی مناسب نبوده است و دنبال راه تازه باید بگردیم.
منبع: عدالتخواهی













