وقتی دنیا هم جواب میکند
۹ تیر ۱۳۸۸ | دسته: مصاحبه و گزارش بدون دیدگاه »
مهدی سهرابی ـ در هر دستش یک شلوار کهنه بود و دور خودش میچرخید، گاهی هم برای اینکه جلب توجه کند فریاد میزد، شلوار ۵۰۰ تومان. به نظر سنش بیشتر از آنهایی بود که لباس کهنه میفروختند، لباس بقیه روی تخت خوابهای کهنه روی هم انباشته بود ولی چند تکه لباس او که کهنهتر بود روی چهارچرخ کهنهتری مانده بودند.
پیرمرد تنها نبود و چند نفر دیگر هم در کنارش بودند که آنها هم لباسهای کهنه و دسته دوم میفروختند کمتر پیش میآمد که کسی لابهلای تختها قدم بزند و دستی به لباسها بکشد، شاید به خاطر اینکه خیلیها هنوز شلوار ۵۰۰ تومانی نپوشیدهاند.
پیرمرد که قد کوتاهی داشت و سنش به ۷۰ میرسید پس از چند قدمی که همراه شلوارهای کهنه میزد از زور خستگی دوباره سراغ چرخدستی کهنهاش را میگرفت و روی آن مینشست. انگار شلوارهای ۵۰۰ تومانی به اندازه شلوارهای چند هزار تومانی مشتری ندارند.
اصلان یا همان پیرمرد لباس فروش میگوید: پنج سال است که مشغول این کار را هستم، قبلاً هم کارگری میکردم وبا همین کارها سنم را به ۷۰ رساندهام. تنها چشم امیدم برای خرج روزانه همین چند تکه شلوار کهنهای است که میبینی و اگر یک روز اینجا نباشم و شلوار به دست نگردم، گرسنه میمانم.
اصلان نه پسری دارد که عصای دستش باشد و نه دختری که غمخوار او تنها همراه همسرش چشم به کسانی دوختهاند که روزی سراغ شلوارهای ۵۰۰ تومانی بیایند.
در حالی که پاهای خستهاش که روی چرخ دستی کهنه با دستانش فشار میدهد، میگوید: فرزندی ندارم و با همسرم تنها زندگی میکنیم. چند روزی است که فقط ۳۰۰۰ تومان فروختهام و این تنها سرمایه زندگیام و این چرخ دستی کهنه و شلوارهای دسته دوم تمام دارایی من هستند.
همتعلی، پیر دیگری بود که پابهپای اصلان، شلوار به دست لابهلای تختها را قدم میزد. او هم میگوید: دیگر توانی برای کارگری ندارم و ۱۰ سال است که لباس کهنه میفروشم. این لباسها را از شهریها میخریم که چند بار بیشتر نپوشیدهاند.
در حالی که به دنبال سؤال بعدی بودم، همتعلی گفت: میدانی این لباسها را چه کسانی میخرند؟
خودش هم در جواب ادامه داد: یکی مثل من و اصلان که بیشتر از ۵۰۰ تومان برای شلوار ندارد. همه مشتریهای ما یا کشاورزند یا مثل خودمان فقیر و بیچاره مطمئن باش امثال ما هیچ وقت ۲۰ هزارتومان برای یک شلوار نمیدهند گرچه برای همین ۵۰۰ تومانی هم لنگ ماندهاند.
کمی آن طرفتر از اصلان و همتعلی، ایوب بود که به نظر لباسهایش کمی تازهتر از لباسهای سایرین بود. ایوب هم میگوید: لباسها را از تهران میخرم و با اندک سودی میفروشم. مشتریهای ما همینهایی هستند که میبینی کمتر پیش میآید که شهریهایی که وضعشان خوب است سراغ این لباسها بیایند. با این کار یک خانواده هشت نفره را اداره میکنم و دخل هر روز را باید بین هشت نفر تقسیم کنم. مردم آنقدر گرفتاری و بدبختی دارند که وقتی و پولی برای لباس هزارتومانی هم پیدا نمیکنند.
حاجعلی در گوشهای دیگر برخلاف بقیه پرده میفروخت، پردههایی که با پردههای پشت ویترین که من و شما دیدهایم فرق داشت. حاجعلی یکی از مشتریهای خودش را که پیرمردی بود نشان میدهد و میگوید: کلاه آن پیرمرد را ببین، عوض کردن آن کلاه هزار تومان بیشتر خرج ندارد ولی او این مقدار را هم ندارد تا کلاه رنگ و رو رفتهاش را عوض کند. راه رفتن با آن کلاه رنگ و رو رفته را به گرسنگی ترجیح میدهد و حتی برای پرده هزار تومانی هم چانه میزند. قدرت خرید مردم خیلی کم شده و از سر ناچاری سر این کار ماندهام چون کاری نیست.
مصیب ۶۰۰۰ تومانی را که از صبح دخل کرده از جیبش درمیآورد و با خنده تلخی میگوید: مردم دیگر سهام گرفتهاند و سراغ لباس کهنه نمیآیند. اوایل با همین کار روزگار خوبی داشتم و زندگی میگذشت ولی چند سالی است که با دست خالی به خانه میروم.
اصلان و همتعلی و ایوب و حاجعلی و مصیب گوشهای از خیابان امام قیدار را میهمان لباسهای کهنه خود کرده بودند در حالی که چند قدمی دورتر پر از مغازههای بزرگ با ویترینهای فریب دهنده و مانکنهایی بود که هر روز رنگی نو به تن کرده و نقش حسرت خیلیها را بازی میکنند.
مغازههایی که ترسی از قیمتهای چند هزار تومان ندارند با مشتریهایی که آنها هم ترسی از خرید شلوار ۲۰ هزار تومانی ندارند و اصلان همچنان روی چرخ دستی کهنهاش منتظر مشتری ۵۰۰ تومانی است.
به قول منزوی
میتوانی آنقدر خسته باشی / که خواب را، که کابوس را/ حتی مرگ را، پس بزنی/ جهان، جوابم کرده است/ اتاق از هرای دیوان و هراس کرکسان/ آکنده است/ چراغ را خاموش نکن میترسم/ زمزمه را نکش میترسم/ آه که اگر امشب/ تنها همین امشب/ صبحی داشته باشد/ دیگر جهان همیشه آفتابی خواهد بود.













