نامه ای در شب اجرای حکم
اثر شاعر مبارز مصری، شهید هاشم الرفاعی
بابا
چه بنويسم برايت؟
انگشتانم چه مي توانند بنويسند،
وقتي جلاد با طناب دار انتظار گردنم را مي كشد!
بابا
اين نامه را
دارم از دل سلولم برايت مي نويسم
سلولي تاريك و نمور با ديوارهايي از سنگ
و شب
-اين آخرين شب زندگي من-
مثل كفن مرا در خود پيچيده
شبي كه می دانم به زودی خواهد گذشت
و در پس آن
تو خواهي ماند و جسدی که باید بر دوش بکشی
شب با آرامش مرگبار مرا به بر كشيده
و من در آغوش سرد او غرق خاطراتم شدهام
غم نو به نو سراغم ميآيد و استخوانهايم را فشار ميدهد
و من براي گريز از او
دست به دامان آيههاي قرآن مي شوم
تُنگ بلور جانم را شراب خاكساري پر مي كند و به لرزه مياندازد
و فرزندت
حالا -بعد سالها مسلماني-
تازه تازه دارد ميفهمد ايمان چه مزهاي ست؟
***
ممنونم
به خاطر كاسهاي كه در برابرم گذاشتهايد
اما می توانيد برش داريد
گرسنه نيستم…
بابا
اينجا نه مادر برايم غذا ميپزد
و نه ميتوانم با برادرانم همسفره باشم
این غذای تلخ را با دستانی دربرابرم گذاشتهاند
كه از خون خودم رنگین است
به
چه مهمان نوازي خوبي!
***
طلسم سكوت سلولم را هيچ چيز نميشكند
هيچ چيز جز انگشتان زمخت زندانبان
كه زنجیرها را جرینگ جرینگ به بازی گرفته است
لحظه به لحظه ميآيد
و با آن دو چشم شيطاني نگاهم می کند
از سوراخ در نگاهي به صيدش مي اندازد
خيالش كه آسوده مي شود
بر مي گردد
و باز مي چرخد
نه پدر، نه
هیچ کینه ای از او به دل ندارم
او چه گناهی کرده؟
نه، به او نمیآيد که تشنهي دشمنیکردن باشد
اصلاً مثل تو خوشاخلاق است بابا
اما -ميداني كه-
او هم اگر لحظه ای غفلت کند
زن و فرزندانش طعم تلخي ناداري را می چشند
بله، ترسناک هست
اما اگر او هم مثل من شاعر بود
شاید در رثایم شعری میگفت
که میداند؟
شايد روزی پیش بچههایش برگردد،
چهره مرا به یاد آورد
و زار بر من بگرید
***
می دانم که مرگ من
سزای این بود که دردها را آشکارا گفتم
پچپچه ای از قلبم به گوشم می پیچد:
این انقلابی گری احمقانه از کجا آمد؟
بهتر نبود ساکت می ماندم؟
آنک خون من
که به زودی مثل سیلی جاری می شود
و خاموش می کند
آتشی را که در قلبم برانگیخته شده بود
و قلب تپنده ی من
فرداست که دست از تپش بردارد
حال آن که ستم برجا مانده
و مرگ من ریسمانش را ندریده
…
این حدیث نفسم است
که چند لحظه بعدتر تکانی می خورد
و می گوید:
سوز نفس های تو
هر چند آتشی است که خاموش شده
اما دودی خواهد کرد که افق شان می پوشاند
و زخمهای تنت زیر تازیانه های آنان
فلق صبحی است که جنایتکار بیمش را دارد
اشک زندانی و خون شهید به هم می رسند
و قطرات پی در پی
سیلی به دنبال خواهد داشت که به دنباله اش توفان است
و توفان
غرنده و قوی
موج می زند و ستم را از ریشه می کند
***
بابا
نمی دانم داستان مرا به یاد خواهی آورد
یا خاطراتم در آسیاب فراموشی خرد خواهند شد؟
نمی دانم من در تاریخ مان توطئه گر خوانده خواهم شد
یا بت شکن؟
تنها همین را می دانم
که نمی توانم
نمی توانم کاسه ذلت را سربکشم
***
بابا
اگر به زودي صبح دميد
و نور خورشيد همه جا را روشن كرد
و گنجشكان در ميان لانه هاشان به استقبال روزي جديد رفتند
وقتی آواز شیرفروش را شنیدی
و صدای در زدنش را
دو جلاد در ِ زندان مرا نیز خواهند كوبيد
و بعد از اندکی در ريسمانی بسته خواهم شد
و به سوي چوبه دار خواهم رفت
اما بابا
بايد عزاي تو اين باشد
كه آن ريسمان را
دستان پیرزنی در اين سرزمين نبافته
اين ريسمان را در سرزمین هایی بافته اند
كه می گویند نور دانش و تمدن در آن می تابد
و آن گاه با دستان خدمتگزارانشان
به ميهن زخم خورده ام آورده اند
***
بابا
مبادا در فشار دردها شكسته شوي
پسرت در غل و زنجير
به سوي مرگ نرفته است
به يادآور حكايتهايي را كه در روزگار كودكي
درباره ميهن پرستي برايم مي گفتي
بابا
هنگامي كه در تاريكي شب
ناله مادرم را شنيدي كه بر جوان ناکامش مي گريد
از او بخواه كه مرا ببخشاید
هنوز زنگ سخنانش در گوشم است
“پسركم
من زمين گير شده ام
ديگر طاقت اندوه ندارم
بيا و دلم را شاد كن
بیا و دنبال يك دختر خوب باش
بیا و دست از نافرماني من بردار…”
چه اميد ها و آرزوهاي خوشي داشت
و اكنون نمي دانم پس از من
شب را چگونه به سر مي كند
با كدام دل
و با كدام حال
***
اين ها كه برايت نوشتم بابا
اندكي بود
از افكاری که به ذهن خسته ام آمد
می دانم
وقتي روشني پيروز شد
و طومار حکومت دزدان دريايي
به دست مردم پاره شد
مرا ياد خواهد كرد
هر آن که در سرزمين من دمخور سختي و خواري بوده
می دانم
که همتم را خواهند ستود
… خداحافظ پدر
خداحافظ
و به اميد ديدار در سايه ی عدالتی آسمانی
____________
منبع: ویلاگ پلخمون



